آغاز شد

سال نو به همه مبارک و لحظات و ساعت ها و روزهای خیلی خوب و خوش رو در کمال سلامتی برای خودم و همه آرزومندم.

 

عید ١٣٨٩ در لحظه ی سال تحویل در حمام به سر می بردم!حس کردم سال تحویل شد و چند ثانیه بعد خواهرم اومد و بهم تبریک گفتلبخند

فرداش عید دیدنی ها شروع شد.از خونه ی خان دایی.تقریبن همه جمع بودن بعد نفر بعدی که دوست داشت میزبان بعدی باشه اعلام کرد و همه سر اون خراب نه ببخشید مهمون اون می شدیم.خلاصه اینکه همه مهمون بازی ادامه داشت و تقریبن این اکیپ با اندکی دخل و تصرف هی تکرار می شد تا اینکه در آخرین مهمونی مراسم از آجیل خورون و شام میلون دچار یک جهش شد و با دقایقی رقص و شادی داستانش با عکس های دسته جمعی هر مهمونی و خاطره ی خوشش به نیکی گذشت.

فرداش راهی دیار و آبادی امون شدیم به این قصد که تا ١۴ ام صبح بمونیم.خوب کلی کیف کتاب برده بودم که هر وقت تونستم بخونم و استفاده کنم. اما مگه زیبایی و شکوفه ها و هوای عالی رو میشد ول کرد و نشست تو خونه.تقریبن تا ٨ شب که بیرونا میچرخیدم و بعدم یا اونجا عید دیدنی می رفتیم یا مهمون برامون میومد.خلاصه اینکه چند ساعتی بیشتر در مجموع نتونستم درسی بخونم.اینم عکسای اونجا: 1 ، 2 ، 3

گذشت،تا روز سه شنبه انقد کلافم کرده بودن و شده بودم که نگو.همون دوشنبه شب به خودم گفتم گور باباش فردا می رم یه جایی کوهی بیابونی کسی اومد که اومد نیومدم نیومد .زنگ زدم به یکی از دوستام که یه جا بریم بین ده ما و کاشان ،کاشان با حداکثر آرا انتخاب شد.

نتیجه اینکه صبح سه شنبه ۶ صبح را افتادیم و رفتیم.شانسمون خوب بود هوا ابری بود و خنک و اصلن گرما نخوردیم فقط عصر اون روز یه جا رگبار بهار حالی بهمون داد و من سرماخوردم.خیلی جای با حالی بود کلی جای دیدنی داشت و از همه مهمتر فوق العاده خلوت بود.هم تعطیلی نبود و هم وسط هفته بود . توی باغ فین جز ما نهایت ۴ نفر اگه بودن.راحت می چریدیم برا خودمون.خیلی زیبا بود .خونه های تاریخی دیگری هم داشت که همگی زیبا و دیدنی بودن.

تا رسیدیم به تپه های سیلک ( sialk) در واقع تمدن 8000 ساله زیر آن مدفون بود و یک زیگورات در ابعاد کوچکتر چغازنیل بود و پر از سفال. طوری که اولین تابلویی که در بازدید از محوطه توجهمون رو جلب کرد نوشته بود لطفن از جمع آوری سفال خودداری نمائید! تازه ما دور و برمون و نگاه کردیم دیدیمتعجب پر خرده سفاله و وسوسه شدیم که برداریم!

خیلی جالب همونجا بود که یه رگبار و باد خفن گرفت و بنده رو مورد عنایت قرار داد.نیشخند

ساعت 6 عصر که دوستی زنگ زد گفت کاشانی؟گفتم آره شبم بر می گردم.گفت حتمن یه سر نیاسر و ابیانه برو.شده بری ساک ساک کنی برو و رفتیم نیاسر(چون دیگه غروب شد.) و عجب جای با صفایی بود.حیف که فرصتمون کم بود و کاش برای اینجا وقت بیشتری میداشتیم.خیلی زیبا بود وسط کویر چه شهری و چه باغایی و چه آبشاری.

مردم و محیط کاشان مذهبی و گرم بودن.

این سفر از یه جنبه ای برای من خیلی خوب بود و اونم این بود که خودم یه دفعه ای حال کردم و این سفر رو رفتم و از همه مزه دارترش اینکه پول کمی که پس انداز کرده بودم و برداشتم و کلی حال داد.البته این ایده که ییهو بزنم به سفر رو یه دوست و راهنمای عزیز بهم داد که واقعن ازش تشکر میکنم و خیلی بم مزه داد ایشالله با هم ،هم بریم.

 

/ 1 نظر / 17 بازدید
نسیم

سلام خوبی دلم واست تنگه