گذر

امروز از بالای یه بلندی داشتم به شهر و ساختمونا و خیابونا و ... نگاه می کردم همین جور فکرای جور واجور می اومد تو ذهنم و سریع جاشو می داد به یکی دیگه. از حوادث و مسائل سیاسی گرفته تا وضع ساخت و ساز و فضای سبز و هوا و دکل برج میلاد و تلویزیون و ماشینا و رفت و آمدا و... یه لحظه مکث کردم انگار تازه متوجه شدم که چقدر این شاخه اون شاخه و بی ربط داره فکر می یاد تو کله ام. و از کلافگی سرم و بلند کردم رو به آسمون

 

 

از سایت http://bonniekatz.com

 

اولین چیزی که نظرم اومد دیدم وای چه آرامشی اصلن از اون هیاهو و سر و صدا خبری نیست. بعدش گفتم از این جا بگذری حتمن اینقدر این چیزایی که می یاد تو ذهنم و دهن مبارک رو مورد عنایت قرار داده خبری نیست . گفتم خوب حتمن دیگه از این زمین یه سال ناقابل نوری فاصله بگیری و بعد محو تماشای زیبایی های کهکشان بشی به نظرت این افکار مسخره و حقیر می یاد.

بعدش دیدم که انگار یه پس زمینه ی ثابت و این ابرا میان و میرن و خورشیدی که گاهی میره زیرشون و گاهی میاد بیرون. ابرایی که بعضیشون سفیدن و بعضیشون سیاه.

گاهی یه تیکه ابر گنده ی سیاهه که میافته رو خورشید و یه وقتم می بینی حتی یه ابرم بالا سرمون نیست.

/ 1 نظر / 5 بازدید
پانتی

آره دیگه!‌وقتی از اون بالای بالا به این زمین نگاه میکنی، همه چيز به نظرت حقير و بي ارزش مياد و با خودت ميگي ما آدما با اين همه كوچيكي و حقارت و اين دنياي كوچيك، چرا پس اينقدر بدي ميكنيم و بدو بدو دنبال زندگي ميدوسسم؟!! آخه چه ارزشي داره؟ از اون بالا همه چيز محقر و كوچيكه[نگران]