امامزاده


 راه افتاديم ولي رو به پائين! رفتيم و رفتيم.ديگه ظهر شده بود. آفتاب هم وسط كله امون بود حسابي اذيت مي‌كرد. روستاي اولي كه سر راهمون بود(پرپا يا به قول پدربزرگم پيرپا) رو  رد كرديم. حتمآ يه آبي هم به سر و صورتمون زده بوديم چون يادم نمي‌ياد!
يه خورده بعد از روستاي دوم (جام) يه بنز نسبتآ جديد البته براي اون موقع نگه داشت و ما رو كه حسابي از گرما و آفتاب كلافه شده بوديم رو سوار كرد و رسوند روستاي* پدر بزرگم.
تقريبآ ساعت دو و نيم عصر بود كه رسيديم. بابا بزرگم مي‌گفت چقد زود اومدين! من گفتم حتمآ يكي دو ساعت ديگه مي‌رسين!!! ما هم نگفتيم كه يه قسمتي رو  با ماشين اومديم و به علاوه اينكه تا بالا نرفتيم.04.gif البته نگفته اون فهميده بود يه جاي كار مي‌لنگه ولي ما اصلآ به روي خودمون نياورديم. چند ماه بعد از اين فتح نصفه كاره‌ي ما پسرعمه‌ام با باباش به مناسبت 28 صفر رفته بودن  تا بالاي بالا.28 صفر هرسال، ساكنا و مهاجرا از سمنان و تهران و اين ور واون ور همه جمع مي‌شن پاي كوه امامزاده و دم درخت پاي كوه يه آش علم مي‌كنن و مي‌رن بالا و مي‌ان پائين آش مي‌خورن و خوش مي‌گذرونن . يه گردهمايي جالبه در نوع خودش. البته من تا حالا نرفتم ولي هر كسي رفته از اون خاطره ي خوبي داره.
تو اتاقك كوچيكي كه اون بالا براي زيارتگاه درست كردن يه دفترچه‌ي بزرگ گذاشتن كه هر كسي مي‌ياد يه اسم و نشون و يادگاري از خودش به جا بذاره. اين باري كه پسرعمه‌ام رفته بود تا بالا، رفته بود و يه يادگاري به اسم من و خودش توي دفتر به تاريخ صعود نيمه كاره‌ي خودمون نوشته بود يكي هم به تاريخ روز از خودش نوشته بود. براي محكم كاري  يكي هم از طرف من و خودش روي ديوار نوشته بود.21.gif
دفعه‌ي بعدي كه منو ديد گفت: محسن رديفش كردم.قشنگ رفتم اونجا هم تو دفتر نوشتم هم رو ديوار كه يعني  آره، ما رفتيم. 05.gif15.gif
هفت سال اين راز كاملآ پنهان از نظر همه رو در بين خودمون نگه داشتيم تا اينكه تقريبآ يك ماه قبل يكي از اقوام نسبتآ دورمون خيلي اظهار علاقه مي‌كرد كه بريم آبخوري.برنامه‌مون رو جور كرديم و با هم راهي شديم. شب اولي كه اونجا بوديم تصميم گرفتيم فردا صبح زود آقاي مهمونمون و پدرم و من و پسرعمه‌ام مهران بريم كوه امامزاده. من و پسرعمه‌ام قصد داشتيم اين بار حقارت هفت ساله رو به زمين بذاريم و اونجا رو هر طور شده فتح كنيم!!!
راه افتاديم. برادرم هم با ما اومد.البته اون قبلآ تا بالاي كوه رفته بود و اين بار مي‌خواست پاي كوه بساط صبحانه رو حاضر كنه تا ما بيايم. رفتيم بالا. بابا و آقاي مهمونمون از اونجائيكه جوون تر و ورزيده تر بودن  و كلي خاك كوه رو خورده بودن جلوتر مي‌رفتن. من با مهران مي‌گفتيم و مي‌خنديديم و نرم تر مي‌رفتيم بالا. خيلي جاها از خنده پاهامون شل مي‌شد و كمي صبر مي‌كرديم و بعد مي‌رفتيم.رسيديم به جاهاي سختي كه نيومده بوديم.  تو سخت‌ترين جاش يه سري پرنده‌ي كوچولو ،گمونم پرستو، تو جريان باد بازي مي‌كردن.  توي هوا ثابت ايستاده بودن و روي باد سواري مي‌كردن.خيلي قشنگ بودن. بابام گفت: بچه‌ها اين پرستو ها رو بيبينين چه قشنگ بازي مي‌كنن .من و پسر عمه‌ام كه به راحتي از كوه بالا مي‌اومديم گفتيم اينا چه جوري اين بالا!!! خيلي خوشگل بودن . مثل اينايي كه تلويزيون نشون مي‌ده تو تونل هوا تمرين مي‌كنن كه تو آسمون نمايش در وكنن . خيلي باحال بود.
خلاصه رفتيم توي امامزاده. حسابي گرسنه‌امون شده بود. من يادگاري‌اي كه با دستاي خودم به تاريخ هفت سال پيش بود رو ديدم. 10.gif بابا فتيري رو كه آورده بود رو بمون داد.البته بدون اون خياري كه بعدش داد حتمآ حداقل چهار تا كشته مي‌داد چون عمرن ته نمي‌رفت.
خيلي منظره‌ي جالبي بود از اون بالا. خورشيد ،ماه كه درست بالاي سرمون بود و دشتي كه زير پامون بود.هواي خوب و گله‌اي كه اون ور كوه مشغول چرا بودن.فهميديم كه اونجا تو مسير هوايي هم هست .چون تو همون چند دقيقه دو تا هواپيماي مسافري از بالا سرمون رد شدن. جندتايي عكس گرفتيم(بعدآ كاشف به عمل اومد كه فيلم توش نبوده21.gif) و اومديم پائين. پائين اومدنمون كه آبروريزي بود اونا حسابي ازمون جلو افتادن و ما به فضاحت پائين مي‌اومدم. تقريبآ مي‌خيزيدم.
نامردا نه نون و آب درس حسابي بمون دادن نه استراحتي كرديمو بعدم كه تند تند مي‌رفتن پائين! به مهران گفتم : مي‌بيني اصلآ از محيط و طبيعت استفاده نمي‌كنن!
يه توقف كوتاه مي‌كردن. ما به زحمت مي‌ايستاديم و اونا يه نگاهي به ما مي‌كردن و دو باره راه مي‌افتادن و ما هم به خزيدن ادامه ميداديم. 04.gif انقدم آبروريزي نبوديم. همون تيكه‌اي كه خيلي سخت بود رو خزيديم.
  پاي درخت يه صبحونه‌ي عالي زديم و راه افتاديم. پرپا يه استراحتكي كرديم و دست و صورتي شستيم و رفتيم. تو راه تو اون بيابون!
از اين كه فتح بزرگ رو به خوشي تموم كرديم خيلي خوشحال بوديم و هستيم و به همه خصوصآ خودم و پسرعمه‌ي عزيزم تبريك مي‌گم. و البته اين فتح بزرگ ثمرات زيادي هم داشت و داره. از جمله اينكه  باب مسافرت و تفريح و آرزوهاي نيمه كاره باز شد و بعد از اون كارهايي كه سال ها آرزوي انجامش رو داشتم رو دارم انجام مي‌دم. از اونها  و فتوحاتي كه كرديم باز هم خواهم گفت.

* قابل توجه دوست خوبم پانتي 01.gif
آبخوري: روستايي زيبا، كوچك و دوست داشتني در كوير سمنان كه البته آبي نداره!!! ولي چون در زمان باستان04.gifدر مسير كاروان‌ها بوده و به عنوان آبخوري و محل تأمين آب كاروان‌ها بوده به اين اسم معروف شده. تابستون‌هاي گرمي داره ولي از كولر و وسايل خنك كننده خبري نيست و طراحي ساختمون ها به شكليه كه با وجود هواي گرم داخل اونها بسيار خنكه و اگر بيرون باد هم باشه و كه معمولآ هست خيلي سايه‌هاي دل چسب و خنكي داره. زمستونهاي سردي داره و كرسي برپا است. به خاطر خشكسالي‌هايي كه بود تا يكي دو سال پيش  شديدآ مشكل آب داشت. الآن هم خوب، خيلي رعايت مي‌كنند و بهينه مصرف مي‌كنند. علي رغم كويري بودن، باغات زيبايي داره.آب باغ‌ها از طريق قنات تأمين مي‌شه. علاوه بر باغ و محصولات بسيار خوشمزه‌اي مثل سيب، سيب ترش،زردآلو،بادوم، انگور، آلو سياه،گلابي،به و سيب زميني، بلال ، گوجه،خيار ،پياز و اكثر مواد مورد نيازشون رو هم كشت مي‌كنن كه اونها هم طعم منحصر به فردي داره. و همه‌ي اينا به خاطر طبيعي بودنشونه. هواي خيلي خوب، آسموني تميز ، صاف و پر ستاره و در يك كلام كويري داره .ساكناي زيادي نداره و اكثر اونها رو پيرمرد و پيرزن هايي مثل پدر و مادر بزرگ من تشكيل مي‌دن.تو چند سال قبل همون جوونهايي كه سال ها قبل روستا رو ترك كرده بودن حالا اونجا رو براي استراحت دوران بازنشستگي و دوري از زندگي شهري انتخاب كردن و با بچه هاشون آخر هفته رو به آبخوري مي‌يان. امسال هم به خاطر وام‌هايي كه مي‌دن خيلي‌ها شروع به ساخت ويلا كردن. راستي آبخوري تقريبآ 60 كيلومتري سمنان و در راه دامغانه. 
عجب پي‌نوشت گنده‌اي شد!


/ 5 نظر / 5 بازدید
سارا

با سلام خدمت مدیر وب سایت وبلاگتونو دیدم مطالب خوب و جالبی نوشتین: خوبه نشون میده که برای بهبود هر چه بهتر وبتون دارین زحمت میکشین من مدیر سایت بازار روز هستم سایت Www.BazareRoz.Com مدتی هست که شروع به کار کرده برای همین منظور خواهشی که از شما داشتم اینه که اگه زحمتی نباشه لینک سایت ما رو در وبلاگتون بگذارید یعنی تبادل لینک کنیم اگه مایل بودین لینک ما را با آدرس Www.BazareRoz.Com را با عنوان <<< يه سر حتما اينجا بزن >>> را در قسمت پیوندها تون در وبلاگتون بزادید و در قسمت تماس با ما در سایت آدرس وبلاگتونو حتما درج کنید و به من اطلاع بدین تا من هم لینکتون کنم و به شما بگم کار اصلی سایت ما دانلود رایگان عکس مطالب آموزشی" فروش سی دی " صنایع دستی " نرم افزار" پزشکی " ورزشی و لوازم مایحتاج زندگی و..... به صورت آنلاین در سراسر کشور با آرزوی موفقییت برای شما بازم بهت سر میزنم ما هر روز آنلاین هستیم

شهلا

اون اولی که اولیش قبول نیست چون تبلیغ است پس اول شدم

شهلا

آقای مهندسمون نیز کوهنورد شده میدونی برای پائین رفتن از کوه باید پاها را رو به بیرون گذاشت تا کنترل داشته باشی بله خاله جون من هم زمانی کوه نورد بودم عزیزم به حالا که خانه نشین شدم نگاه نکن و اما در باره خوبی و صافی هوا، خوب معلومه در ون بالاها هوا خیلی تمیز تر از توی شهر است. از اون آلو سیاه ها در اینجا بسیار است که خیلی درشت و خوشمزه هم ه

پانتی

چه عجب! اين سفرنامه ات تموم شد بالاخره انصافا آبروی هرچی جوونه شما بردين! وقتي کوهنورد نيستی مجبوری قيف بيای؟ ولی من آخرش نفهميدم چه اصراري بود شما حتما يه يادگاری دروغين از خودتون به جابزارين اونجا؟ مگه مسابقهء يادگاری نويسی بود؟ حالا بالاخره اين راز سر به مهرو فاش کردين يا نه؟ در هر صورت به هر ضرب و زوری بود قله رو زدين ديگه! اجرتون با آقا! ولی خداييش از تجسم اون صحنهء خزيدنتون خيلی خنديدم منتظر سفرنامه های بعدی مارکوپولو هستيم!! در ضمن خيلی خيلی ممنون به خاطر توضيحات عديده ای که در باب اون امامزاده و روستای مذکور گفتی. خيلی مفصل و شيوا بود

ادامه... یادمه اولین بار که توی دانشگاه مکالمهء دانشج.های سمنانی رو شنیدماینجوری شدم باور کن مونده بودم اینا از کجای کرهء زمین پرتاب شدن اینجا!!‌خیلی زبان عجیبی بود برام. واسه همین تا امروز همچنان توی ذهنمه و خیلی خیلی دوست دارم که یک بار دیگه هم صحبت کردنشونو بشنوم که تا حالا قسمت نشده! اگه در این زمینه اطلاعاتی داشتی ممنون خیلی دوست دارم به منم بگی. خوب امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشی یولیان عزیزززززززز