امامزاده

104774_479.jpg?uniq=-smc7c8

توي روستاي پدربزرگم يك مكان زيارتي هست كه اهالي معتقدن آرامگاه سلماني امام رضا بوده و خيلي بهش اعتقاد دارند و نقل و روايات زيادي هم در مورد اون دارند. اين آرامگاه نوك كوهي به فاصله‌ي چند كيلومتر از روستا واقع شده. در راه از روستاي پدربزرگم تا اين كوه دو روستاي ديگر قراردارن كه اونها هم مثل روستاي پدربزرگم تقريبآ خالي از سكنه هستن و جند نفري هم كه ساكن هستن افرادي كهنسال هستن.

همونطور كه گفتم مردم اونجا چه اونهايي كه ساكن هستن و چه اونهايي كه مهاجرت كردن ، به (به اصطلاح خودشان) امامزاده خيلي اعتقاد دارند. پيرزني نابينا نذر داشته  و چندين سال هر شب جمعه به بالاي كوه مي‌رفته و اونجا شمع روشن مي‌كرده. مردم هم هر سال 28 صفر از همه‌ي شهرهايي كه در اون ساكن هستن با اهالي ساكن روستا جمع مي شن و به بالاي كوه مي‌رن. مسير تا امامزاده دو قسمته.قسمت ابتدايي اش راحته و تقريبآ مثل پياده‌روي روي يه سطح خاكي شيب دار مي مونه و از يه جايي به بعد مسير سنگي مي‌شه و تقريبآ سخت‌العبور مي شه.

حالا. پدرم كه زاده‌ي اونجاست گاهآ براي من از سختي‌هائي كه مي كشيده تعريف مي كنه. مثلآ از اونجايي كه پدر‌بزرگم فوق‌العاده آدم سخت گيري بوده هميشه مي بايد براي چايي‌اش از روستاي نزديك امامزاده كه آبي گواراتر دارد آب تهيه مي كردند و ژدرم مجبور بوده كه با سن و سال كمي كه داشته-5 يا 6 سال- اين كار را انجام بدهد.حالا فرقي نداشته تابستون بوده و گرما و آفتاب بيابون پدر در مي آورده يا زمستون بوده و گاهآ گرگ دنبالش مي كرده. خلاصه، 7 سال پيش يه روز من به پسرعمه‌ام گفتم آقا چيه همش اينا مي گن ما پياده مي رفتم تا فلان جا و بر مي گشتيم و 60 بار جايه اس.ام.اس ما رو اين ور و اون ور مي فرستادن تا خبر در بياريم.بيا ما هم اين مسير رو تا بالاي كوه پياده بريم ببينيم چه جورياست! انقد اينا به ما سركوفت نزنن.

صبح خيلي زود راه افتاديم.رفتيم و رفتيم.از ترس و خوشحالي آواز خونديم و رفتيم تا رسيديم به كوه. گفتيم ايول بابا همچينم سخت نبودا. كوه رو گرفتيم رفتيم بالا. پسر‌عمه‌ام كم كم شروع كرد.اينجا مار داره،پلنگ داره،هفته‌ي پيش فلاني اينجا پلنگ زده و ... تا رسيديم به جاهاي سخت‌ العبور.نشستيم گفتيم يه استراحتي كنيم و يه چيزكي بخوريم چون خيلي گرسنه شده بوديم. يه صبحونه‌ي مشتي زديم و حسابي كيف كرديم. نفري دو تا تخم‌ مرغ آب پز و يه خورده نون محلي ولي عجب صفايي كرديم تو مروه.

يه خورده خيال پردازي كرديم و چرت و پرت گفتيم و خنديديم.حسابي ذوق كرده بوديم كه يه همچين شاهكاري كرديم. مي گقتيم از اونجايي كه امروز روز بين‌المللي جوان(واقعآ بودا) هست الآن مي يان ازمون به خاطر اين حركت فرهنگي ورزشي اجتماعي جمعي مذهبي و... فيلمبرداري مي كنن و بچه معروف مي شيم و اين جوري و اون جوري و اوووووووووووه.

خلاصه صبحونه رو خورديم و غرق اين خيلات شديم. بعد همچين كه استراحتمونو كرديم ، گفتيم آقا ما كه شاخ غول رو شكونديم حالا چه كرميه حتمآ تا اون بالا بريم!به خصوص كه پسرعمه‌ام مي‌گفت اون بالاهاش خيلي سخت تر و ترسناكه، دره است و پرتگاهه و ... .

يه خورده ديگه نشستيم و از طبيعت لذت برديم و بعد راه افتاديم...

ادامه دارد.

*مسلمآ این عکس اون کوه نیست چون اولآ که امامزاده‌ای رو نوک اون نیست دوم اینکه اون نیست دیگه. ضمنآ خواستم سخت‌العبوری که می گم رو درک کنین!

/ 8 نظر / 6 بازدید
بارباپاپا

يعنی تو تا حالا بالای اون کوه نرفتی؟ای تنبل

گل سانا

سلام محسن جان... خوبی؟ چند وقتی می شه ازت خبری نيست...

پانتی

سلام يولی جونننننن! خوبی گل پسر؟ چه عجب اومدی يه سر به اين وب خاک گرفتت زدی!! تو هم ياد گرفتی به قسمت مهيج داستان که ميرسی ، همه رو بزاری تو خماری؟ لابد بعدش که کرمتون خوابید از بالا رفتن پشیمون شدین و برگشتین پایین حالا نمیشد اسم این روستا رو بگی بلکه ما بریم یه حاجتی از امامزاده اش بگیریم؟ خسیس!! خوب باز نری تا ظهور آقا امام زمان نیای هاااااااااااااا شاد و سلامت باشی همیشه

نسیم

سلام نتونستم تماس بگيرم حس دستام رفته بود ببخشيد

پانتی

کجايی پس؟ هنوز در دامنه های کوه به سر ميبری؟

پانتی

يولی نميری تو! از دست اون کامنتت از خنده مردم!! خيلی باحال نوشتی. جداً چقدر عجیب غریب و سخته که دیکتهء کلماتو اینجوری آدم بنویسه!! خوب پس نشستی تا ظهور آقا؟ امیدوارم خداوند تو را با همون آقات محشور کنه. اینقدر بشین تا جوونه بزنی!! تنبل بیا آپ کن دیگه

فراز

سلام/ممنون که به من سر زدی. ياد فيلم يک تکه نان افتادم ،‌ نکنه اصل فيلمنامه مال شما بود به اميد ديدار

پانتی

من موندم تو اصلا چرا وبلاگ زدی پس؟ هنوز ک.و.ن دردت خوب نشده که بشيني رو صندلی و آپ کنی؟