ما دو تا فرشته تو خونه امون داریم که صداشون می زنیم مامان و بابا. این فرشته های مهربون بی نهایت مهربون دوست داشتنی و عاشقن. همیشه مراقبمونن و از ته ته قلبشون ما رو دوستمون دارن و هر کاری که از دستشون بر بیاد برای ما و خوشحالیه ما انجام می دن. خوش حالیشون خوش حالیه ماست. بابا و مامان من خیلی مهربونن خیلی. همیشه دعامون میکنن. خصوصآ مامان.اونم نه همین جوری ها دعای راست راستکی . با همین دعاهاش و پیگیری های بی حد و حصر و فداکارانه و عاشقانه اش کارهای بی نظیر و خارق العاده ای کرده که مپرس. از بین همه ی این معجزات من دو تا صاف و پوست کنده اش رو براتون می گم. بقیه اش و اونهایی که من نمی دونم بماند. اولیش گرفتن معافیم. خدا می دونه که چقدر سختی روحی و جسمی کشید تا معافیم رو گرفت. واقعآ اگر پیگیری های مامان و رفت و اومدش وسر پا ایستادن و با جون و دل رفتنش نود من خواب معافی رو هم نمی دیدم چه برسه به کارتش و راحتی اش.

من سال 83 یه شهرستان پرت و مزخرف قبول شدم که با تهران هزار و خورده ای کیلومتر فاصله داشت. نرفتم. گفتم سال بعد می خونم علوم تحقیقیات قبول می شم. اونم چی؟! مهندسی شیمی پلیمر.

تقریبآ آخر تابستونه سال 84: آقای مشاور سلام . یه برنامه ریزی خفن، در حد پلیمر!

شروع کردیم.دو هفته بعد آقای مشاور: خوب برنامه ی این هفته؟! انجام ندادی چرا؟!

خلاصه این هفته و اون هفته و اصلآ بی خیال!

تقریبآ آبان سال 84: اگر می شه بریم سراغ همون رشته مزخرفه تو اون شهرستان بی خوده! اگر شد مهمان بگیرم برای تهران که هیچ و گرنه بی خیال!!!

از آبان اون سال مامان  همش پیگیری کرد و بعد با همکاری بابا راهی شدیم.ثبت نام کردیم و بعدم مهمان. یعنی حتی اونجا یه ترم هم نخوندم. دو ترمی مهمان بودم که باز دوباره باید می رفتم در خواست می دادم و دوباره همه ی درد سرای بار اولی که مامان با جون و دل کشیده بود و از جون و دلش مایه گذاشته بود و هم روحآ و هم جسمآ کلی داغون شده بود باید تکرار می شد. منم که عین خیالم نبود.

مامان انقدر رفت و اومد رفت و اومد رفت و اومد و سر و کله زد و وایساد و پافشاری کرد و از پا افتاد و از کمر افتاد و دست درد گرفت و زانو درد گرفت تا قرار شد بازم مهمانی بدن. دو ترم.

مامان دلش شکست. هی رفت و اومد. هی رفت و اومد.هی رفت و اومد.انقدر وایساد .انقدر کمر درد گرفت انقدر سر و کله زد وانقدر زانو هاش درد گرفت. انقدر دو ئید انقدر دلش شکست. انقدر توکل کرد. دعا و نذر کرد. انقدر عاشقانه پر پر زد .انقدر از جون و دلش مایه گذاشت تا من با نا باوری تمام واقعآ با نا باوری واقعآ با ناباوری دیدم که رفتم تو بهترین دانشگاه تهران تو بهترین رشته .علوم تحقیقات. مهندسی شیمی- صنایع غذایی.

باورش برا همه سخت بود و همش کار مامان بود و خدا. هنوزم که هنوزه باورم نمی شه. میگم چی شد؟ چه جوری شد!!! نکنه الآن بیان بگن نخیر باید برگردی همون جا!!!

مامان هم خوشحال بود.داشت بال در می آورد.ولی بالش شکست و از اون مهم ترقلبش شکست تا به سرانجام بسونه کار منو.

مامان و بابا همیشه نگران منن.همیشه از جون و دل برام مایه می ذارن.همیشه نذر و دعامون می کنن. خصوصآ مامان.

من هم که به عوض همش براشون دردسرم. ولی اونا همیشه با قلب مهربونشون.مامان  با دست درد کنش.با کمر و زانوی نا راحتش و با جون و دلش .با صبر و تحمل و شکیبایی بی مثالش بازم ما رو تحمل می کنه و ازمون مرافبت می کنه تا باز مارو سر حال ببینه و لا اقل این طور خوش حال باشه. مامانی که همه ی عمر و زندگیش رو وقف ما کرده.

این بار نزدیک امتحانا برای اولین بار استرس داشتم و از شدت استرس حالم ریخت به هم. یه مرض عجیب غریب گرفتم که سرم رو تکون می دادم (گلاب به روتون ) فقط اسید معده ام رو بر می گردوندم و هیچی نمی تونستم بخورم.

مامان آب شد. با بابا و خواهرم مثل پروانه دورم می چرخیدن و مرافبم بودن. مامان فکر می کرد من می میرم. بعیدم نبود. پرستار و دکتر از سر پا بودنم تعجب کرده بودن.

باز با همه ی درد و رنجی که مامان داشت نمی دونم چی کار کرد که حالم بهتر شد.امتحان اولم رو دادم.این که می گم بهتر شدم یعنی باید روزی 5 وعده غذای مقوی می خوردم به علاوه ی آب و آب میوه و مایعات دیگه که تهیه هر کدومش برا مامان عذاب بود. ضمن اینکه چون نمی تونستم خیلی تکون بخورم باید می آود سر جام تا من بخورم.تا حلم خوب می شد و 4 کیلوئی رو هم که کم کرده بودم بر می گشت. امتحان بعدیم پس فرداش بود. ادبیات. من نمی تونستم حتی سرم رو خم کنم و یا مطالعه کنم. مامان جزوم رو برام می خوند و من حقظ می کردم و براش می گفتم تا هر جائیش رو که مشکل دارم دو باره بخونه تا من تصحیحش کنم. همش هم ناراحت بود که بعضی از جاها نمی تونه دست خطم رو بخونه و باید ارجاع می داد به خودم. یکی دیگه بد خط نوشته و خجالتش رو مامان می کشه.چی بگم! کی؟ یا چه جوری براشون درد سر نیستم و می تونم خوشحالشون کنم. یه جوری که بهم افتخار کنن و ببینن که زحمتاشون هدر نرفته. از دیدنم بیشتر خوش حال بشن و نگرانیشون حد اقل بشه. امیدوارم بتونم زحمتای مامان و بابام و خصوصآ مامان و اطرافیان و همه ی کسانی که مدیونشونم و دوستشون دارم رو جبران کنم و مایه ی خوش حالیشون باشم.

مامان جون و بابای عزیزم خیلی خیلی دوستتون دارم. به اندازه ی همه ی مهربونیتون. به بزرگی همه ی قلب مهربونتون. به اندازه ی همه دردایی که کشیدین و دارین. دوستتون دارم. مامان و بابا خیلی دوستتون دارم.ممنونتونم و همیشه مدیونتونم.و از خدا می خوام که همیشه سلامت و تندرست و خوشحال باشین. خانوادمون گرم و صمیمی باشه و بهترین بهترین ها رو براتون پیش بیاره . شما هم دعا کنین. همه ی خانواده ها گرم باشن و همیشه شادی سلامتی و تندرستی و شفافیت و صداقت تو دلامون موج بزنه.

/ 4 نظر / 2 بازدید
افق

سلام دوست عزیز وبلاگ زیبایی دارین ... خوشحال میشیم به ما هم سری بزنید. "در صورت تمایل شما هم می توانید آگهی ها و زمینه کاری وب سایت خود را به صورت رایگان در http://www.etayroo.com ثبت نمایید." شما هم، هم اکنون به ما بپیوندید … با لینک به ما، از ما حمایت کنید: <a href="http://www.etayroo.com" target="_blank"><img src="http://www.etayroo.com/ads/images/logo.gif" border="0" alt="etaYroo.com The Best Site For All" width="151" height="37"></a></body> </html></body> </html> با تشکر.

پانتی

وای يولی جونننننننننننن، بعد بوقی اومدی آپ کردی اشک ما رو درآوردی که اگه صبح تا شب جلوی مامان و بابات سجده کنی بازم کمه! واقعا از صمیم قلب به مامان و بابات خسته نباشید میگم و امیدوارم سالهای سال سالم و شاد در کنار هم زندگی کنین به تو هم تبریک میگم واسه داشتن چنین پدر و مادری. باورت میشه وقتی از مامانت میگفتی اشکم دراومد، و‌قتی مجسم میکردم چه جوری پله های ساختمونا رو میرفت و میومد و خسته و هلاک میشد جیگرم میسوخت. چه عشقی باعث میشه یه مادر اینقدر خودشو واسه بچه هاش پرپر کنه ؟خیلی عجیبه تا آدم پدر و مادر نشه متوجه نمیشه واقعا کی ما میتونیم زحمتای اونا رو جبران کنیم؟ عمرن نمی تونیم

پانتی

ادامه.... راستی اين مريضی بیشعور!! چی بود يهو اومد سراغت؟ بالاخره علتش معلوم شد؟ خيلی ناراحت شدم! الان خوبی؟ ديگه مشکلي نداری خدايی نکرده؟ به هر حال چقدر خوب که در این شرایط کنار خانوادت بودی و تونستی به بهترين وجه هم از پس بيماريت بر بيای و هم از پس امتحانا واقعا خدا سايهء پدر و مادر و خانوادتو از سرت کم نکنه. مطمئن باش وقتی دعای پدر و مادر پشت سر آدم باشه، دیگه انسان به هیچ چی احتیاج نداره قدرشونو بدون تا میتونییییییییییی هرچند شما پسرا کلا نمک نشناسین!!

پانتی

يولی! هنوز موضوع جديد پيدا نکردی آپ کنی؟