/ 2 نظر / 4 بازدید
kaveh

نه برو گمشو . ديگه طاقت ندارم . تو يه شیطانی که با تارهايی که ميتنيدی منو زندانی عشقت کردی ! عنب کوت نامرد . برو و يه جای ديگه اون دام لعنتی ات رو به باف . تو ميخواستی با تارهات دور تن من بپيچی و خون من رو بخوری . اما من انداختم اون طرف . ديگه طاقت ندارم چشام رو به روی نامردی مثل تو باز کنم . تو منو بازی دادی ! اونم کهع تو دست چپت هست حلقه ی نامزدی مون نبود . بلکه حلقه ی اسارت و بندگی من بيچاره بود . حالا ميدم دست خودت تا ببری بندازی دور گردن يکی ديگه ! ( البته نميدونم چرا انقد برای دستت بزرگه ) ( بايد بيشتر به اين مسئله فکر کنم ) .

اسید استیک

وبلاگت بی نهایت قشنگه.ولی منبع عکسها رو بنویس.بازم می گم بی نهایت قشنگه.خسته نباشی