خر تو خر يا من تو من!(۳)
ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٢۳ : توسط : محسن

 

 

  دم در بيکارستان ببخشيد بيمارستان نگه داشتم.

خواستيم با ماشين بريم تو نگهبان گفت: نمی شه! اين بنده ی خدا شيشه رو داد پائين و گفت: آقا من سوختم اگر می شه رامون بدين. گفتم عجب خريه ها اين نگهبان الآن می فهمه بعد کاری دستمون می ده ها. گفتم آقا مريضه اين بدبخت لطف کنيد بذارين بريم تو. با يه نفر که من نمی ديدم صحبت کرد و گفت : آقا برو سوانح سوختگی! اینجا بخش سوختگی نداره!  گفتم: به اونی که باش صحبت کرد بگو بذاره بريم تو . گفت: دست فروشه! خلاصه بش گفتيم و با هزار منت رامون دادن تو. داخل اورژانس که شديم شديدآ بوی رنگ و بنزين و تينر می آمد.

به تنها چيزی که فکر می کردم اين بود که اين بابا خودش الکل خورده اين جا هم که پر از مواد اشتعال زای ديگه است. وای خدايا خودت رحم کن! اين نترکه اين وسط. مثل اينکه جدی هم بود. چون اين بيچاره همين جوری بال بال می زد. سريع مشخصاتشو پرسيدم و سه چهار تا پرونده براش تشکيل دادم. با سرعت هر چه تمام بردم يه هفت هشت جائی هم قبض و فيش پرداخت کردم و اومدم تا ببرمش پيش دکتر. گفتن اتاق دست راست تو راهرو.

وارد اتاق شديم.پر بود از بشکه های رنگی و الوار و لوازم رنگ کاری. گفتم نگاه کن! راست می گویند مدير بيمارستان های دولتی از نظر مالی کم دارن. ببين بودجه ندارند به دکترهایشان يک جای درست حسابی اختصاص بدهند تا آنجا ويزيت کنند.

شروع کردم به گشتن. هر چه بشکه ها را اين ور آن ور کردم دکتری نديدم. اين بيچاره کم کم داشت پرواز می کرد بس بال بال می زد. گفت بريم. خلاصه بعد از کلی پرس و جو فهميديم اصلآ آنجا دکتر نبوده! با پرس جو های مکرر دکتر را پيدا کرديم .

گفت: کجات سوخته؟ پشتش را نشان داد. دکتر داشت بالا می آورد. چشمانش را بست. گفت: وایــــــــــی. دکتر به اين سوسولی نديده بوديما.

خلاصه فرمودن خيلی می سوزه؟؟؟ اونم با سر جوابش را داد. گفت: خوب برو اينها رو بخر بزن. من سريع گرفتم و بردم که برایش تزريق کنند. به اتاق تزريق رفتيم. يک اتاق تقريبآ ۲۰ و چند متری که وحشتناک بوی رنگ می داد و گوشه اش يک تخت بود. بدون پرده ای چيزی ! رفتم دنبال پرستار که بابا اين بدبخت الآن می تر که بياين سريع بزنين.

آمد. تا اين بيچاره لباسش را آماده کند٬ گفت؛ صدام کنين و رفت. منم عصبانی شدم. داد و هوار که اينجا يه پرده نزدين.تختاتون بی ناموسيه. اين بيچاره هم معذب بوده تا اومده آماده شه خانوم که بعده نود سال اومده می گه صدام کنين!!! من قاطيم . بيچارتون می کنم ! من ...

متوجه چندتائی از مريض ها شدم که ايستاده اند، نگاهم می کنند و می خندند. ديگر چيزی نگفتم . بيرون رفتم. بعد از حدود نيم ساعت ديدم. مصدوم ما خودشان آمدند و شروع کردند به معذرت خواهی. در آخر هم گفت: آقا زنگ بزن يکی می ياد دنبالم شما برو. من با اون می رم سوانح سوختگی. گفتم: مگه نزديکه؟ گفت: نه همچين. گفتم: پس بيا خودم می برمت.

نزديکی های بيمارستان رسيده بوديم که يکی از نيروهای جان بر کفن دستی تکان داد و ما هم برای آنکه اين همه عزيزان به همشهريان ارادت دارند خوشحال شديم و دستی به تقابل تکان داديم و يک بوق هم زديم. داشتم به اين بنده خدا که همراهم بود خوشحاليم را از وضعيت برخورد پليس با مردم ابراز می کردم که ديدم عزيزان سوار بر ماشين مشخصات ما را اعلام می کنند و می گويند که ما بايستيم . گفتم بيا اينها مثله اينکه خيلی با ما حال کردند. حالا بايد وايسيم دو ساعت ماچ و بوسه و ...!

اين بنده ی خدا گفت: اگر چيزی گفتند من خودم جواب می دم و می گم که جريان چيه! باشه؟ گفتم؛حالا ما هم که همچين کشته مرده نيستيم که بخوايم کاری کنيم. چون آدم های باحالين و گرنه که باشه من اصلآ چيزی نمی گم!

نگه داشتم و دو تائی هجوم آوردند سمت من و دوتای ديگر هم سمت همراه من. يه مقداری رفتارشان خشن بود ولی خوب بنده ی خدا ها نظامی بودند و خلق و خوی خاصشان. شيشه ها بالا بود و در ها قفل. با اسلحه و حرکات خشن چيزهائی می گفتند شبيه بر اين که سريع بريم پائين. به گمانم می ترسيدند که از کارشان بيفتند. در همين بين انگار چيزی مثل يک پتک به سرم ضربه زد. خدايا اگر اينها يک روبوسی ساده با اين رفيق ما می کردند بوی الکل می زد بالا و خلاصه دهنمان مورد عنايتشان واقع می شد. عجب غلطی کردم. حالا بيا ثابت کن، فقط قصد خير داشتی.

تا بجنبم اين آقای محترم پياده شدند.به او گفتند: مرتيکه ی ... واسه چی لختی؟ ها؟ ... گفت: آقا من سوختم بعدم پشتش رو نشون داد. من که اشهدم رو خوندم. گفتم اينها کهبلا نسبت همه ی خوانندگان خر نيستند. دوره های جرم شناسی و اين جور چيزها گذرانده اند. ۱۰۰٪ تا قيافه ی اين يارو و پوست تابلويش را ببينند می فهمند که شديدآ الکلی است.

گفتم: جناب من داشتم اينو می بردم بيمارستان .اين بد بخت هيچ حالش خوب نيست. بايد زودتر ببريمش ممکن ديگه اين بدبخت نتونه بچه دار هم بشه!

آقاهه يه خورده شوک زده منو نگاه کرد گفت: ... منو مسخره می کنی ! اين طرح های۲۰ روزه رو واسه امثال تو گذاشتن. سرباز! ببرين اين پدر ... ! گفتم آقا مسخره کدوم قربونت ؟ آخه اين بدبخت رو نگاه کن ! بعد ادای گريه در آوردم و گفتم: اين جوری معلوم نميشه ولی شما که نمی دونين اين مفلس فلک زده از کجا ها داره می سوزه.

خيلی عصبانی شد . شروع کرد به فحش دادن. اين يارو هم که ما به خاطرش افتاديم تو دردسر شروع کرد به التماس که ول کنين قربان. اين بنده ی خدا فقط می خواسته منو برسونه بيمارستان ولی خوب يه خورده شيرين می زنه! خلاصه اونها هم بی خيال شدند و در حال رفتن پوز خندی هم به من زدند و رفتند. يک دفعه يادم افتاد که ای بابا!!! واسه خاطر زهر ماريه اين يارو به من کلی فحش دادند. دهنم را باز کردم که همگی اشان را  فحش بدم که اين يارو دهانم را گرفت و گفت: نوکرتم هر چی می خوای به من بگو .بی خيال شو . قربونت برم ببخشيد.من معذرت می خوام.

با اينکه خيلی عصبانی شده بودم راه افتاديم سمت بيمارستان سوانح و سوختگی.

آنجا هم روال مسائل مالی و اداری اش مثل بيمارستان قبلی بود. داخل اورژانس را زير و رو کرديم. متاسفانه مجبور شديم يک پزشک را به سختی(با آن که دلمان نمی آمد) از خواب بيدار کنيم . پانسمانش تمام شد و ما هم بيرون آمديم.

گفت: آقا فقط يه زحمت ديگه ای داشتم براتون. زنگ بزنين به يکی اگر می شه من باش صحبت کنم. تماس گرفتم. به او گفت که يک لباس برايش بياورد که اگر اين طور موميائی به خانه برود همه حول می کنند. چند دقيقه تقريبآ نيم ساعت بعد هم يکی با لباس بزرگی آمد. اين بنده ی خدا با ديدن دوستش و همين طور لباس بزرگ کلی حالش بهتر شد. از من تشکر کردند و رفتند.

من هم با استاد تماس گرفتم و عذر خواهی کردم.

 

---------------------

يکی، شاهپرکی که هم از او و هم از آن بزرگ و بزرگان عزيز ديگر که در اين مدت بی نهايت من را مورد لطف قرار دادند نهايت تشکر را دارم. اين جريان هم بهانه ای بود برای تشکر و عذر خواهی از همه ی اين عزيزانم.