خر تو خر يا من تو من! (۲)
ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٦/۱٢ : توسط : محسن

 

 

 

نزدیک شدم. آقای معقولی به نظر می آمد ولی لباسش (البته فقط  لباس بالا تنه اش) را در آورده بود و دوره سرش می چرخاند. هو هو می کرد و گاهی هم فریاد می زد : آآآآآیـــــــی    آآآآآيـــــــــی انگار می خواست بقيه برایش دست بزنن.

 

پيش خودم گفتم نگاه کن! آنوقت می گویند؛ای آقا! دل خوش سيری چند؟! اما خدا را شکر انگار امسال وضعيت مردم بهترشده.  نيست بنزين گران نشد، سير هم زياد گران نشده!

 

گفتم لابد توهمی چیزی زده است ! و یا اکس منفجرش کرده و الآن هم خلاصه عشق است(!) ديگر!!! گفتم چه جوریاست داداش! ما رم با اکس می تر،کونی؟ گفت: اکس چيه بابا ! راديات!!! گفتم ايول! حتمآ از اين خفن هاست که ته اين جور چيزها هستند. همه ی اسمهایش را هم بلدند. گفتم بابا ايول داداش! پايه ی تر کیدنم .عشق است راديات!

 

پس کله ام زد و گفت: دیـــــــــــــــــــوانه اونو می گم! نگاه کردم؛ اوه اوه از رادياتور ماشينش به طرز فجیعی آبی، هم رنگ زنگ آهن، فوران می کرد !

 

گفتم اوه اوه از رادياتور ماشين ؟؟؟  با سر و تمام عجزش به من فهماند که الآن چه حالی دارد ! گفتم پس بگو !!! نچ نچ! الآن داغ داغی, آره؟ حتی کلتم داغ شده، نه؟ باز هم همان طور جواب داد. گفتم؛ گرفتم چی شده داداش! تو راه از بس گرفتاری و شلوغی اين چيزا بوده جوش آوردی .ديگه نتونستی حتی راهتم ادامه بدی . اومدی سروقت رادياتور ماشين .منتهی چون اين الکل ضد يخش زياد بوده بد جور گرفتت! الآنم ...

 

 داد کشيد که : با با  د ا  ر م می   سو  زم!  سوخ   تم! می    فهمی یا  نه ؟!!

 

گفتم بله عزيزم! درسته که من اهل چیزی نیستم و فقط گاهی بعضی ها  رو سر کار می گذارم اونم برای شوخی  ولی خوب انقدر هم چشم و گوش بسته که نیستم . می فهمم! تو، الآن از تو داری آتيش می گيری ! الآن هم من می برمت بيمارستان که حالت هيچ خوب نيست ممکنه برات مشکل ساز بشه!

 

گفت : ها، آره ! همون خوبه! من ببر !

 

درهای ماشينش را بستم و تا دم ماشین خودم آوردمش. به سمت ماشین که هدایتش می کردم  متوجه قرمزی  و حالت غیر طبیعی پوست پشتش شدم. اصلآ انگار که پوستش در حال کنده شدن بود . خيلی حالم گرفته شد . گفتم آخر جوان با اين سن! چرا بايد اين کار را بکند ! آنهم از رادياتور ماشين! نه بهداشتي دارد نه چيزی! پس فردا هم هپاتيتی، ايدزی چيزی می گيرد و حالا بيا و درستش کن! بدبختی اين است که آموزش صحيح خوب ارائه نمی شود! به قدری بالاست و مردم گوششان از این حرف ها پر شده است که کسی دیگر حوصله ی گوش دادن و آموزش گرفتن ندارد. البته من سعی کرده ام در این میان اشباع نشوم و تا می توانم یاد بگیرم.

 

 به نظر بنده اگر ابن آقا يک درصد هم  به اين همه آموزش های فراگير گوش داده بود و می دانست که همين ايدز از طريق آب های آلوده منتقل می شود , هيچ گاه  سراغ  رادياتور ماشينش نمی رفت. آن هم به سراغ الکل آن که باز هم اعتياد به آن و استفاده از شيشه ی مشترک همان مشکل ايدز را در پی دارد !  

 

می فهميدم چه حالی دارد. این الکل لعنتی آنقدر فشارش را بالا برده بود که پوستش کم کم داشت ذوب می شد!

 

راه افتاديم سمت نزديک ترين بيمارستان,بیمارستان شريعتی.( البته دوستان  اشاره می کنند برای اينکه با بخش تبليفات سازمان دچار مشکل نشویم بهتراست به اختصار بگوئیم بيمارستان_ ش_ تا  نامی هم برده نشود) .

 

گفتم حالا مگر چه شد که آنقدر جوش آوردی  و آمدی سراغ رادياتور ؟

 

گفت؛ بابا از صبح افتادم تو اين شهر بی در و پيکر تو اين داروخانه ها . هر جائی رفتم ـ کوبيد روی يک کاغذ و ادامه داد ـ اين لعنتی رو گير نياوردم. هوام که گرمه.اين همه هم اين ور و اون ور بری، خوب ماشين که سهله، آدمم تا يه حدی تحمل داره کم مياره ديگه. بايد حداقل يه گلوئی تازه کنه ديگه.

 

گفتم: خوب درست،اما آدم که از داروخانه گير نياورد بايد بره سراغ رادياتور ماشين ؟!

 

گفت: آقا شما روهم زحمت دادم حالا رد نکنيم بيمارستان رو!

 

گفتم نه حواسم هست ...

----------------------------------------

 

از همه ی دوستان  به خاطر ضعف هائی که می دانم داستان ها دارند عذر خواهی می کنم.

سعی ام  بر این است که ضعف حاصل از مدتی ننوشتن را هر چه زودتر بر طرف کنم.