مشاوره ی مفيوضانه!
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱٥ : توسط : محسن

 

 

يک مشاور خوب می تواند کمک زيادی به افراد خصوصآ جوان ها کند!

کنار خيابان منتظر ماشين بودم. پرايدی نگه داشت. دو تا سبيل فانتزی اوريجينال داخل ماشين نشسته بودند و زل زده بودند به من . گفتم: نه ! خدا کنه آشنا در نيان. با هم مشورتی کردند. من که گفتم ديگر کار تمام  شد. دارند فکر می کنند که من را کجا ديده اند. اوووه حالا ماچ و روبوسی و اينها به کنار حتمآ می خواستند کلی مخ ما را بخورند تا نسبت آشنائيمان را پيدا کنند. بعد هم حتمآ دعوتم می کنند خانه اشان. حالا اين وسط من هم يک روز بايد از خجالتشان در بیایم.

بوق زدند. گفتم: رسالت؟ چون معمولآ از آن قسمت برای رسالت می برند. همان جوری که در فکر نسبت بودند و انگار هنوز به جا نياورده بودند با سر جواب دادند و يکی شان با صدای خشنی گفت: بيا بالا.

گفتم: نه! ممنون. من سيد خندان می رم. هر دو شوکه شدند و با کمی مکث گفتند: خوب بيا بالا. گفتم شما که رسالت می ری ؟ باز هم مکثی کرد و گفت: خوب از اون ور می ريم. بعد هدفون رو از يه گوشم در آوردم و گفتم: تو که رسالت می رفتی؟! که بی هيچ حرفی گازش را گرفتند و رفتند. نه به آنکه آن طور در نخ ما بودند نه به اين زود رنجيشان. 

سيد خندان رسيدم. داخل راهروی مؤسسه صدای گريه و شيون می آمد . گاهآ هم صدای جيغی پيوسته .

 

متوجه شدم که سر و صدا از داخل کلاس می آيد. سلامی به خانوم منشی کرده و نکرده در کلاس را باز کردم. همه جا تاريک بود. ثانيه ای گذشت تا تشخيص دادم که بچه ها در حال گريه زاری هستند. چيزی به سر می کوبيدند و های های گريه می کردند.

چراغ قوه داری از پشت سر هدايتم کرد تا سر جايم بنشينم. گمان کردم يک فيلم گريه دار نمايش خواهند داد.با لحن گريه و زاری گفت: حالا بچه ها ديگه تکميـــــــل شديم. جونم براتون بگه که؛ امسال بد جوری خر تو خر شده.  بچه ها هم خودشان را می زدند.

اين يزيدی های نامرد ديگه نمی ذارن سؤال ها رو بهتون بفروشيم. گريه ی جمع. و بعد گوينده فرياد زد: ول کن اون صداتو هوار بزن ، هااااااا

 

الآن يه چيزی می گم که مثل سگ زوزه بکشين و سقط بشين. بچه ها ! می گن؛ روز ۱۴ تير تو اون گرمای سوزان و يخبندان و کولاک که همه دارين از تشنگی عین سگ هلاک می شین وقتيه که سؤال ها رومی بينيد و جيگرتون کباب می شه!!!

می خوای بگم چرا؟ آره؟؟؟؟؟ آخه اون نامردا سؤال ها رو مفهومی کردن  همه گريه می کردن .

می گن داره ۵ گرينه ای مـــی شه !!! همه شروع کردن به زدن خودشان و يکی از بچه ها جيغ وحشتناکی زد وبه حالت تشنج به روی زمین افتاد از هوش رفت. همزمان بقيه بيشتر داد زدند.

 

بچه ها اونو ولش کنين ! می خواين بگم ۸۴ نفر اول، فيزيک چند زده بود؟ ها بگم؟؟؟؟ بچه ها گفتن ها بگو؟گفت: ۷۸٪

بچه ها شروع کردن به جيغ زدن و يکی از بچه ها هم افتاد روی زمين و گويا تشنج می کرد.

 

بچه ها اونو ول کنيد! حالا بيارين بالا! بزنيد تو سر خودتون!!! بچه ها هم دو سه کتاب رو برداشتن و می کوبيدن تو سرشون. به يکی گفتم اينا چيه ؟ گفت: اين فيزيکه اينم ديفرانسيل. می گن احتمال داره سال ديگه ديفرانسيل هم مثل فيزيک بشه. توأم بکوب تا بلکه يه چيزی بشه!

من هم که تا اون لحظه هاج و واج بودم ديدم راست می گويد و من هم شروع کردم. گفتم: فقط يک چيز! من فيزيکم خوبه می شه جبر بکوبم؟ گفت: آره می شه! بعد هر دو با هم زديم زير گريه و دوباره شروع کرديم!

 

يکی در زد و بعد هم چراغ ها را روشن کرد. خانم منشی بود. من گفتم: خاموش کن بابا بذار به درد خودمون مشغول باشيم. هييييييييييييی همه ی بچه ها هم گريه کنان گفتن راست می گه. 

خانم منشی گفت : نه! تايم کلاس مشاوره تموم شده . در ضمن امروز آقای فلانی تشريف نياوردند. اينست که تشريف ببريد منزل.

همه به يک ديگر دلداری داديم و وسايل امان را جمع کرديم و از مؤسسه خارج شديم.

در راه خانه با خود گفتم واقعآ دستشان مريضاد! اگر هر هفته يکی از اين کلاس ها ها داشته باشيم قطعآ قبول خواهيم شد. حيف که رسمآ تنها سالی دو ماه اين فرصت دست می دهد!!! اما اگر خوب بکوبيم قطعآ اثر خود را خواهد داشت!