ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۱۳ : توسط : محسن

 

 

 من و پدرم راهی شهرستان گچساران شديم. وقت تنگ بود و سريعترين راه اين بود که با هواپيما به ياسوج و باقی راه را با تاکسی های بين شهری به گچساران برويم.

وارد قسمت بازرسی بدنی و کنترل بار اوليه ی فرودگاه مهر آباد شديم. نوشته ای را ديدم که خيلی خوشحالم کرد. مسافر محترم هر گونه اسلحه ی گرم خود ازقبيل هفت تير(که ياد و خاطره ی شهدايش گرامی باد) مسلسل،بازوکا،نارنجک و همين طور کليه ی سلاح های ميکروبيولوژيکی و کشتار جمعی و ... و همين طور سلاح های سرد خود از قبيل چاقو ، دشنه ، شمشير ، ساطور و ... خود را تحويل دهيد.”حتی شما دوست عزيز“ خيلی خوشحال شدم که حتی دزدان و جانيان ما به اين درجه از فهم و شعور رسيده اند که با يک نوشته می روند و واقعآ هر آنچه که دارند در طبق اخلاص می گذارند تا الکی صدای دستگاه امنيتی را در نياوردند و وقت مأموران زحمت کش را نگيرند.

سوار يک هواپيمای مدل اير مينی باس شديم. خوبيش اين بود که پرواز روز بود و محو زيبايی آسمان و زمين شده بوديم .

پدرم مشغول مطالعه ی روزنامه بود . قسمتی از روزنامه را نشانم داد.نوشته شده بود:اعتراض دانشجويان و عده ای از مسئولين شهر ياسوج نسبت به پخش سريال شب های برره ! از عنوانش پيدا بود که در ادامه چه نوشته است. 

ياسوج هوای خاص خودش را داشت.سوار يک تاکسی شديم تا به پايانه ی مسافر بری (ترمينال) خطی های بين شهری برويم.اول صبح بود اما آنجا هم کمی ترافيک بود. با تأسف گفتم: آقا اينجا هم شلوغه! گفت:ها چه خيال کردی اينجا مرکز استانه بدبخت. جواب معقولی بود. از سوغات شهرشان پرسيدم.گفت:اينجا سوغاتش عسله و نان و چماق!

چماق؟

 -:ها .يه جور چماق معمولی داريم.يه جور ديگه داريم که بش می گيم شَش پر.چون سرش يه تيکه ی فلزی شش سر داره. که البته از اين تو دعواها استفاده می شه.و توی دعوا هشته (يا يه همچين چيزهائی) هم استفاده می کنيم. پرسيدم: هشته چيه؟

-: قلوه سنگ !

 دستمون می اندازی آقا؟ -: نه چه خيال کردی؟اين جا شهر وسترنی هاست بنده خدا. همه عاشق دعوان. همه دوست دارن خشمشون رو خالی کنن رو هم.

پدرم گفت: آقا مضاح می کنند. مردم اينجا مردم با فرهنگی هستند.

-:فرهنگ؟!! از نظر اسلامی آره ولی فرهنگی 

در طول مسير اهالی زيادی برای همين راننده امان دست تکان می دادند و سلام می کردند. گفتم: آقا اينجا که همه برای شما و هم ديگه دست تکون می دن و دوست هستند،شما چی می گی؟ -: نه اين ها همه دوست دارن خشمشانه يه جور خالی کنن. الانم اين جور نگاه نکن. و با ناراحتی ادامه داد موقع جنگ خوب بود. مردم آروم تر بودن !

جاده ی ياسوج را به سمت گچساران طی می کرديم. جاده ی چالوس خودمان بود چند برابر پيچ در پيچ تر و البته در کناره ی آن جنگل های فوق العاده زيبای اغلب بلوط.

به گچساران رسيديم. کارمان مربوط به قسمت اداری دانشگاه آزاد گچساران بود.پرس و جو کرديم.دانشگاه سه ساختمان داشت:آن که بالای کوه بود قسمت کلاس ها ، آن که مرکز شهر بود خوابگاه و آنکه حاشيه ی شهر بود قسمت اداری و بعضی آزمايشگاه ها. 

وارد ساختمان اداری شديم. به پدرم گفتم :اشتباه اومديم بابا اينجا خوابگاهشه.پدرم گفت: نه بابا اينا ها اين تابلوشه ديگه! گفتم:بعيد می دونم آخه نگاه کن همه با دمپائی میرن اين ور و اون ور. گفت: بيا بايد بريم اينجا! وارد يک اتاق شديم. آقائی نشسته بود و سخت مشغول وقت تلف کردن بود.

سلام آقای فلانی ما فلانی هستيم از تهران اومديم. قبلآ برای اومدنمون با تون هماهنگ کرديم.گفتيد: بايد بيايد اينجا. من در خدمتتون هستم تا کارهاتون رو پيگيری کنم.

-: بله بنده هم حرف هام رو پشت تلفن به شما گفتم! ديگه حرفی نداريم! شما بريد دی ماه تشريف بياريد در خدمتتون هستم.

قبلآ بعضآ حس سبکی بهم دست داده بود اما گمان نمی کردم حضورم آن هم پس از طی مسافت چند صد کيلومتری حس نشود. اما من اين حس را داشته ام پدرم چه ؟

خلاصه بعد از کلی چک و چانه قرار شد يک حداقل کاری برايمان انجام دهند که ساعتش را نگاه کرد و گفت : بعد از نماز در خدمتتون هستم.

بالآخره توانستيم از زير زبان اين شخص خدمت گذار بکشيم که مسئول انجام کار ما شخص فلانی پريم است که اتاقش در راهروی سالن آزمايشگاه هاست.

به آنجا رفتيم. در اتاق بسته بود. خيلی تا غروب مانده بود و هنوز هم وقت نماز بود.

صدای دو نفر را می شنيدم که در حال توافق بر سر قيمت بودند. يکی مدام می گفت :دکتر به جون بچه ام صرف نداره. منم زن و بچه دارم خدا رو خوش نمی ياد. و دکتر هم می گفت: نه دندون گردی نکن. نمی خوای يه افغانی می آرم همين قدم از خداشه. باشه دکتر ولی خيلی ... حرفش را خورد و ادامه داد باشه قبول.

چند دقيقه ای گذشت خبری نشد. کسی به سراغ اتاق نيامد.حوصله ام سر رفته بود. بلند شدم تا چرخی در اطراف بزنم. آزمايشگاه های مختلف بود . البته از کاعذ های اسم نوشته ی روی درهاشان می گويم. در يکی باز بود .يک تخت در وسط آن بود ملحفه ای سفيد روی آن کشيده بودند. گويا کسی زير آن خوابيده بود. آرام و بی صدا مشغول فوضولی شدم.حس کردم پشت سرم صدائی می آيد. سريع برگشتم. دستم به يک سری لوازم خورد و دنگ و دونگ و ...!

حول شدم. گفتم: آقا ببخشيد. الآن جمعشون می کنم.شرمنده ! ببخشيد بيدارتون کردم . ولی طرف اصلآ تکان نخورد. دوباره صدا کردم. آقا؟شرمنده الآن ميرم بيرون. باز هم نه! انگار نه انگار! گفتم نکند اين از سر و صدا سکته کرده باشد. آقا؟ آقا؟جناب؟ ملحفه را پس زدم. شروع کردم به تکان دادن. آقا آقا؟ آقا چيزی شده؟ پاشو؟لباسم که تنش نيست! آقا؟ بالا تنه اش لخت بود .وا.ملحفه را بلند کردم که پائين تنه اش را هم چک کنم.آن هم به جز از نواحی ای لخت بود.زدم زير خنده. گفتم: ايول جسده !  پسر اين چه با حاله .منو باش فک کردم حالش بده. شروع کردم باش ور رفتن. دستش رو می گرفتم تکان می دادم.می گذاشتم زير چانه اش و کلی ژست های مختلف .متوجه شدم که صورت جسد کبود شده است. ترسيدم و عقب رفتم. شروع کردم به دعا خواندن.که ديدم آرام نفسش را بيرون داد. دوباره آرام نفس جمع کرد و به حالت قبل بازگشت.جلو رفتم .صدايش کردم.باز هم جواب نمی داد. نبضش می زد و قلبش هم همين طور. مقداری آب گير آوردم و ريختم روی صورتش .

 چشمانش از حدقه بيرون زده باز کرد و تند تند شروع کرد به نفس کشيدن. تو ديگه کی هستی؟

گفتم: تو کی هستی؟حالت خوبه؟چرا اينجائی؟

-:به تو چه گمشو بيرون.

گفتم :پاشو خودتو جمع کن اين چه سر و ريختيه! بعدم درست صحبت کن ها .

-: نفهم بی شعور اين جا آزمايشگاه تشريحه.

خوب که چی؟ جای خواب که نيست؟ اونم اين جوری؟

-:آقا جون مادرت بی خيال. الآن دکتر می ياد با شاگرداش.برو ما رو از نون خوردن ننداز.

نون خوردن ؟تو که اينجا خوابيدی؟

-:آقا جون اينجا کالبد شکافيه! جسد گير نمی ياد اينه که من اومدم تا بلکه ما هم يه دو زار واسه زن و بچه امون ببريم.

برو.برو عمو خودتو سياه کن.تو که از منم سالمتری.

آقا من نمردم که نقش جسد رو بازی می کنم.

اِ خوب بخوان تيکه پاره ات کنن که بيچاره می شي؟

اول اينکه الآن دو روزه تو فريزر می خوابم و الآن يه نيم ساعته اومدم بيرون.دومم اينکه تقريبآ اگه اين دکتره خسيس بازی در نياره بی هوشم می کنن و زياد دردم نمی آد.

خوب نفس که می کشی!

همون ديگه کامل بی هوشم نمی کنه که حواسم به نفسم باشه و ۲ دقيقه به ۲ دقيقه هم حواس شاگرداش رو پرت می کنه تا نفس بکشم! آقا چی کار کنم ندارم بدم زن و بچه ام.

عجب. استاد و شاگردانش آمدند.من را بيرون کردند.استاد شروع کرد.درست نمی ديدم.خيلی شلوغ کرده بودند.يکی گفت: استاد اين مرده هه چرا تخت رو سفت چسبيده؟

استاد گفت:ايشون روی همين تشک بودن که فوت شدن و قبل مرگ همين طور تخت رو سفت چسبيده بودند. ما هم مجبور شديم ايشون رو که چند ساعتی هم بيشتر از مرگشان نگذشته با تشک بياريم و بذاريم روی تخت.

پدرم صدايم کرد. با هيجان می گفت : بدو اومد.همينه.

آقای فلانی پريم فرمودند شما اين نامه را به شيراز دفتر مرکزی ببريد و جوابش را بگيريد و تشريف بياوريد و ما در خدمتتان هستيم.

نامه را به شيراز برديم. آنجا خيلی فرق داشت. مطمئن شديم که فقط  کار يک پيک را انجام داده ايم آن هم بدون هزينه ای برای دانشگاه.

ما هم در شيراز کمی گشتيم و خوش گذرانديم و راهی تهران شديم.

استان فارس امان سرزمينی يک پارچه طلاست. نعماتی که خداوند به اين استان ارزانی داشته بی حد و حصر است. نمی دانم از اين استان چه بگويم .اگر دوست داريد قطعآ خودتان راهی شويد. ما در سفرمان از دو هم سفر بومی استان بهره برديم که ناگفته ای در هيچ زمينه ای از استان نگذاشتند.خدا هر دويشان را خير دهد.

عيدتان مبارک. هميشه شاد و شن گول باشيد.